یک سبد ستاره بچین
و در جیبت بگذار
تا شبهای تنهایی ات را روشن کند
آرزوهایت مثل ستاره اند
تا وقتی که دلت از امید سرشار باشد...
در گوش درختان چه گفت
که آرام آرام برگها را
گریه کردند؟؟؟؟؟
کاش آنقدر شفاف شده باشی تا پژواک دعاهایت را که در ملکوت آسمانها میشکند حس کنی.
آنقدرروشن باشی که ظلمات بی دوست رارهاکنی وبه حقیقت آینه هاکه همه تبسم است بپیوندی.
آنقدر تیز پای باشی که در جستجوی حقیقت و معنای نیاز سبکبال بر فراز نیلگون پر گشایی.
به صد امید نهادیم در این بادیه پای
ای دلیل گمگشته فرو نگذارم
در نبود واژه هم با وجود گریه نیز
پیش شمع یاد تو گرم شب نشینی اند
یک قلم دو قطعه عکس چند صفحه روی میز
برگ برگ شوق من ریخت از کتاب عمر
آه خسته ام ازین فصل فصل برگ ریز
در مسیر اشک من گام اگر زنی تو را
می برد به شهر عشق رد جاده های لیز
بارها به دست تو نامه ام ستاره وار
پخش شد در آسمان تکه تکه ریز ریز
سهم این شکسته پرمصرعی ست مختصر
با تو رنج ها گهر بی تو گنج ها پشیز
تا شاید برسم به ناکجاآباد....
دست افشان برگهای زرد چه غوغا می کند.
شاخه های عریان درختان هم شعر پاییز می سرایند...
چشم هایم را می بندم و درختان و خاک و برگ راشاهد می گیرم
در عالم خیال تو را می بینم
برایم دست تکان می دهی
و می بینم....
پرندگانی را که بی پروا روی درختان عریان نشسته اند و پاییز را زمزمه می کنند.
تورا به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم
برای عطر گستره ی بیکران وبرای عطر نان گرم
برای برف که آب میشود...برای نخستین گل ....
تو را برای دوست داشتن دوست میدارم
جز توکه مرا منعکس تواند کرد؟
من خود خویشتن را بس اندک میبینم
وبی تو جز گستره ای بیکرانه نمیبینم
میان گذشته وامروز
از جوار آینه خویش گذشتن نتوانم
باید زندگی را لغت لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت لغت ازیادش میبرند
(تو رادوست دارم برای فرزانگیت که از آن من نیست)
برای این قلب جاویدان که بازش نمیدارم
تو میپنداری شکی ....حال آنکه جز دلیلی
تو همان آفتاب بزرگی که درسر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.......
عشق تعبیر نگاه چه کسی است؟
آنکه از جان گذرد و به پای معشوق پرو بالی بزند
یا که از بیشه ای دور سبدی از گل یاس به تو تقدیم کند
که سراسر شوری وپر از عاطفه ای
باز هم می پرسم ...عشق تعبیر نگاه چه کسی است؟؟؟؟
گردل نبود کجا وطن سازد عشق گر عشق نباشد به چه کارآید دل؟
یادمان باشد ازامروز خطایی نکنیم
گرچه درخویش شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپرشدنش سوز ونوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من ومایی نکنیم
یادمان باشد سرسجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگرخاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سر وپایی نکنیم
چه دردیست درمیان جمع بودن ولی درگوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی درچشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هرسخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی دربطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان برخاک سپردن ولی دردل امید خانه بستن
به من مردم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غم خانه رستن